تبليغاتX
گل سرخ

گل سرخ

صدا در دشت شب پیچید در خون

شفق آشفته شد خندید در خون


تن صد پاره ی "افشار" اما

کنار غُربتش رقصید در خون

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:37 توسط هادی میران| |

 
غم تو شعله افروزد همیشه
مرا در شعله می سوزد همیشه

غریبی های تو بر قامت دل
لباس زخم می دوزد همیشه

 

آز آن سوهای یاد کربلایت
هنوزم می وزد عطر صدایت

چه سنگین است امشب بر گلویم
صدای خون چکان زخم هایت
 
تو رفتی زخمهایت ماند گار است
گل سرخی اسیر آبشار است

دلی در شعله های خون شناور
برای رفتن تو سوگوار است

 

تو رفتی، بی تعارف مرگ بر من
نکردم شعله در شام تو روشن

دلم پوشید وقت غربت تو
لباس از جنس تلخ سنگ و آهن

 

به جای صورت آتش نگارت
به جای چشم های شعله کارت

از این سوهای آب شور اما
ببوسم سنگ سنگین مزارت


2 فیبروری 2012 گوتنورگ

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 4:57 توسط هادی میران| |

صدایت در گلوی خانه پیچید

دل من در پر پروانه پیچید


شبی درشورش موی تو حل شد

از آن پس در خیال شانه پیچید
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 16:49 توسط هادی میران| |

 
 
گل سرخ جنون آتش بر انگیخت
خدا با حضرت شیطان در آمیخت

خرد دیوار سنگین بود اما
به دست عاشقی یک شب فرو ریخت
 
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:4 توسط هادی میران| |

تو رفتی آسمان ابرینه تر شد
غریبی های تو زخم جگر شد

به "بهسود" دل تنگم پس از تو
هجوم تلخ "کوچی" شعله ور شد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:34 توسط هادی میران| |

دلم دیواره ای "بالاحصار" است
غزل پرداز زخم روزگار است

کسی در بستر رگهایم، آری
گرفتار جنون انتحار است

 

هوا گرم است و حالم نیز خوب است
شب آشفته در حال غروب است

نمیدانم چرا در این میانه
دلم درگیر آشوب جنوب است
 
غزل پرداز من پروانه گی کن
به غمهای دل من شانه گی کن

هوا گرم است و باران می نوازد
برقص آشفته تر دیوانه گی کن
 
شکستی حلقه ی زنجیر شب را
نوا و نغمه ی دلگیر شب را

خراسان می وزد این دشت روشن
در آتش می کشم تقدیر شب را
 
پری در قله ی قاف است امشب
هوا سرد و ستم باف است امشب

تن آشفته ی "افشار" شعرم
اسیر تیغ "سیاف" است امشب
 
30 نوامبر 2011 گوتنبورگ


افشار اسم محله ی درشمال غرب کابل است که در سالهای حاکمیت مجاهدین در هجوم نیروهای دولت و آقای سیاف به آتش کشیده شد.

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 2:0 توسط هادی میران| |

چنان شد...


چنان شد تا صدایت جنبشی در بال من باشد

لبت شأن نزول بوسه ی اجلال من باشد

 

چنان شد بامیان باشم، حضورت در دل شعرم

غرور قدسی شهمامه در صلصال من باشد

 

چنان... آری که تقدیرت به تقدیرم گره بندد

کتاب خاطراتت نامه ی اعمال من باشد

 

دموکرات عزیزم سعی کن تا مرز رویاها

حضورت پاسدار عشق رادیکال من باشد

 

به زیر سقف این عشق صمیمی تا که جان دارم

غزل سهم تو و غمهای تلخت مال من باشد

 

27 نوامبر 2011 گوتنبورگ

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:1 توسط هادی میران| |

رنگریز

 

غزل پرداز خوبم، رنگریز عشق پر رنگم

تو را در برف و باران می نویسم نیز دلتنگم

 

ندانم منطق عشق معاصر چیست اما من

پر از اندیشه ی آیینه و با پوشه ی سنگم

 

در اوج گردش شب ماه می بوسد غرورم را

سری در آسمان دارم بلندیهای سالنگم

 

برای برگ و بار آوردنت در باغ مهتابی

تمام آسمان را با گیاه هرزه در جنگم

 

خیالت تخت! وقت انفجار خسته گیهایت

برایت شیر – قهوه، انتشار نغمه از چنگم

 

" ثمر قند "  و تبسم های " اگره " می وزی بر من

برایت شا جهانم، دست های تیمور لنگم

 

10 نوامبر 2011 گوتمبورگ

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 3:49 توسط هادی میران| |

عصیان

 

گلوی باورم را حس تلخی می کند روشن

سرم در دستهای آشنای می رود از تن

 

بهشت من به کوهستان دوزخ می شود منجر

خدا انگار دارد از جهالت دشمنی با من

 

سپرده گندم احساس سبز سرنوشتم را

به دست آتش بیمار در هنگامه ی خرمن

 

پر از خشم مقدس می شوم تا مرز یک عصیان

فرو می ریزم اما در حضور حضرت یک زن

**

خدا در دستهای تشنه ام آشفته می رقصید

اگر می شد دلی می داشتم با پوشه ی آهن

 

5  سپتمبر 2011 گوتنبورگ

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 0:1 توسط هادی میران| |

هبوط


چه گونه حس یک پرواز پرپر شد؟ نفهمیدم

فقط از ارتفاغ خواب های تشنه لغزیدم

 

در آغوش کلیسای خیالاتم که می رفتم

تو را دیدم، به جای حضرت مریم پرستیدم

 

هوای رستگاری شعله زد بر قامت شعرم

به دور مسجد الاحرام لبهای تو چرخیدم

 

جنوب خاطرم پیچید در بحران خونینی

که از هلمند لبهایت گل تریاک برچیدم

 

تهی از خود شدم، اما به رنگ لاله ی وحشی

به روی بستر احساس زخمی تو رقصیدم

 

یهود باورم اسرائیل روی تو را می جست   

تو را بر تارک سبز خیال خویش می دیدم

 

تو را هرکی خلاف باورم بنوشت اما من

تمام سال بن لادن شدم تا مرگ جنگیدم

 

برایت رو سری و کفش و پیراهن... شدم تا خود

برهنه در مسیر عاشقی آواره گردیدم

 

تمام سرنوشت نامه های نا تمامم را

برایت قصه کردم، گریه کردم، باتو خندیدم

 

تو مثل شهرک آشفته بر روی گسل بودی

اگر زلزله ی آمد، کنارت سخت لرزیدم

 

هوا اکنون که ابری است برف تشنه می بارد

چه گونه حس یک پرواز پرپر شد؟  نفهمیدم

 

  2 اگوست 2011 گوتنبورگ

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 1:19 توسط هادی میران| |

Design By : Night Melody