گل سرخ
صدا در دشت شب پیچید در خون
شفق آشفته شد خندید در خون
تن صد پاره ی "افشار" اما
کنار غُربتش رقصید در خون
به جای صورت آتش نگارت
به جای چشم های شعله کارت
از این سوهای آب شور اما
ببوسم سنگ سنگین مزارت
2 فیبروری 2012 گوتنورگ
دلم دیواره ای "بالاحصار" است
غزل پرداز زخم روزگار است
کسی در بستر رگهایم، آری
گرفتار جنون انتحار است
افشار اسم محله ی درشمال غرب کابل است که در سالهای حاکمیت مجاهدین در هجوم نیروهای دولت و آقای سیاف به آتش کشیده شد.
چنان شد...
چنان شد تا صدایت جنبشی در بال من باشد
لبت شأن نزول بوسه ی اجلال من باشد
چنان شد بامیان باشم، حضورت در دل شعرم
غرور قدسی شهمامه در صلصال من باشد
چنان... آری که تقدیرت به تقدیرم گره بندد
کتاب خاطراتت نامه ی اعمال من باشد
دموکرات عزیزم سعی کن تا مرز رویاها
حضورت پاسدار عشق رادیکال من باشد
به زیر سقف این عشق صمیمی تا که جان دارم
غزل سهم تو و غمهای تلخت مال من باشد
27 نوامبر 2011 گوتنبورگ
رنگریز
غزل پرداز خوبم، رنگریز عشق پر رنگم
تو را در برف و باران می نویسم نیز دلتنگم
ندانم منطق عشق معاصر چیست اما من
پر از اندیشه ی آیینه و با پوشه ی سنگم
در اوج گردش شب ماه می بوسد غرورم را
سری در آسمان دارم بلندیهای سالنگم
برای برگ و بار آوردنت در باغ مهتابی
تمام آسمان را با گیاه هرزه در جنگم
خیالت تخت! وقت انفجار خسته گیهایت
برایت شیر – قهوه، انتشار نغمه از چنگم
" ثمر قند " و تبسم های " اگره " می وزی بر من
برایت شا جهانم، دست های تیمور لنگم
10 نوامبر 2011 گوتمبورگ
عصیان
گلوی باورم را حس تلخی می کند روشن
سرم در دستهای آشنای می رود از تن
بهشت من به کوهستان دوزخ می شود منجر
خدا انگار دارد از جهالت دشمنی با من
سپرده گندم احساس سبز سرنوشتم را
به دست آتش بیمار در هنگامه ی خرمن
پر از خشم مقدس می شوم تا مرز یک عصیان
فرو می ریزم اما در حضور حضرت یک زن
**
خدا در دستهای تشنه ام آشفته می رقصید
اگر می شد دلی می داشتم با پوشه ی آهن
5 سپتمبر 2011 گوتنبورگ
هبوط
چه گونه حس یک پرواز پرپر شد؟ نفهمیدم
فقط از ارتفاغ خواب های تشنه لغزیدم
در آغوش کلیسای خیالاتم که می رفتم
تو را دیدم، به جای حضرت مریم پرستیدم
هوای رستگاری شعله زد بر قامت شعرم
به دور مسجد الاحرام لبهای تو چرخیدم
جنوب خاطرم پیچید در بحران خونینی
که از هلمند لبهایت گل تریاک برچیدم
تهی از خود شدم، اما به رنگ لاله ی وحشی
به روی بستر احساس زخمی تو رقصیدم
یهود باورم اسرائیل روی تو را می جست
تو را بر تارک سبز خیال خویش می دیدم
تو را هرکی خلاف باورم بنوشت اما من
تمام سال بن لادن شدم تا مرگ جنگیدم
برایت رو سری و کفش و پیراهن... شدم تا خود
برهنه در مسیر عاشقی آواره گردیدم
تمام سرنوشت نامه های نا تمامم را
برایت قصه کردم، گریه کردم، باتو خندیدم
تو مثل شهرک آشفته بر روی گسل بودی
اگر زلزله ی آمد، کنارت سخت لرزیدم
هوا اکنون که ابری است برف تشنه می بارد
چه گونه حس یک پرواز پرپر شد؟ نفهمیدم
2 اگوست 2011 گوتنبورگ
| Design By : Night Melody |


